زين العابدين شيروانى
4
بستان السياحه ( فارسي )
ز هر كوشه توشه يافتم * ز هر خرمنى خوشه يافتم سبب تاليف و باعت تصنيف اين كتاب غرابت انتساب يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَ نُقِرُّ فِي الْأَرْحامِ ما نَشاءُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً الآية چون بهار جوانى از تموز كهولت كذشته بخزان پيرى رسيد و ساقى ايّام در بزم زندكانى نشاط عمر را به انجام رسانيد و شاهد خوشدلى كه يار غار جوانى بود از صحبت من دورى كزيد و سنين عمر به اسب ابلق شب و روز سوار كشته چنان كرم تاخت كه از مراحل زندكانى پنجاه و چهار مرحله طى ساخت و دوستان حواس ظاهر و ياران قواى باطن كه در نصرت و يارى چون عقول عشرهء و عشرهء مبشره بودند مانند ابناى زمان عهد مودّت را از لوح خاطر ستردند و هريك به نوعى طريق بىوفائى سپردند با وجود آنكه حافظه و متخيّله و متفكّره اشخاص دورانديش بودند از صحبت ديرينه ياد نكردند و سى و دو ملازم كه مرا بودند و بسان پروين جمع و يكدل به خدمت قيام مىنمودند در بستان محبّت ايشان سستى پذيرفته مانند شتات النقش هريك جداكانه دل از خدمت بركرفتند و بنيه نيز از من ملال كرفته پيوسته كره در ابرو و چين در رو دارد و هر ساعت بهانه مىجويد كاه مىكويد تن لاغر دارم حريف سفر نيستم و كاه مىكويد رنجور و زارم نديم حضر نيستم كفتم اى ناسپاس حق را بشناس تو سالها با من رفيق بودى و مدتها در سفر و حضر راه اتّحاد مىپيمودى و باطوار مختلفه ترا تربيت كردم و لوازم محبّت را نسبت به تو بجا آوردم همواره تو را عزيز و محترم داشتم و از مراسم دوستى دقيقه مهمل نكذاشتم اكنون بىموجب اراده مفارقت دارى و حق صحبت ديرينه را فرومىكذارى در جوابم عادت اهل روزكار پيش كرفت و سخنان پريشان كفتن آغاز كرد كه در آن زمان كه با تو بودم و تو را اطاعت و فروتنى مىنمودم هنكام شباب و ريعان جوانى تو بود و هركس طريق انقياد تو مىپيمود و تو در آنوقت قدرت كامله و قوّت شامله داشتى و كسى مخالف راى تو قدمى نكذاشتى و تو اكنون پير شدى و رفيقان از تو دلكير و همراهان از صحبت تو سير شدند و چون از بنيه اين جواب را شنيدم و اين بىوفائى را از آن كافر نعمت ديدم بر ضمير آمد كه اكر بر سؤال بيفزايم خواهد كفت كه تب محرقه و حماى مطبقه دارم و از غلبه صفرا سودائى شدهام و يا آنكه از كثرت بلغم و خون مرا حالت نمانده الّا سكون و چون دوستان دشمنخوى دل از صحبت بركرفتند و حقّ مودّت را از خاطر محو نمودند كفتم اى چشم اكرچه رفيقان عهد دوستى را شكستند و خاطر مرا بسنك بىوفائى خستند امّا از تو اين چشمداشت نبود تو همواره نور چشم بودى و پيوسته غرائب ايّام را مشاهده نمودى و بسبب من چشم عبرتبين كشودى و نيك و بد روزكار و الوان و اشكال هر ديار مشاهده كردى و پايان حسن و قبح امور را به نظر درآوردى و شاهد ان ماهپيكر و دلبران خورشيدمنظر در هر اقليم و كشور براى العين ديدى و بصحبت ارباب فضل و كمال و خداوندان وجد و حال در هر ديار رسيدى اكنون چه واقع شد كه انديشه آن دارى كه حق قديم را مهمل كذارى و مىخواهى كه چشم از حقوق چندينساله پوشى و خاك بىمروتى بر ديده مردمى پاشى و چون مردم بازارى هردم عذر پيش آرى كاه كوئى رمد دارم و كاه مىكوئى كه بيمارم و كاه كوئى كه بىنورم و كاهى مىكوئى شبكورم اى كوش از تو نيز كله دارم و از حركت تو اندك دلآزارم چه تو كه همواره با من بودى و سخنان ارباب يقين شنودى و كلمات بزركان دين را استماع نمودى و تو هرجا سخنان حق و باطل مىشنيدى به زياده و نقصان آن را به من مىرسانيدى و تو كه هركز از صحبت من ملال نداشتى و هميشه تخم محبّت مرا در زمين دل خود مىكاشتى الحال چه روى نمود كه با من سركرانى و در مفارقت من يكدل و يكزبانى و هر ساعت تار مفارقت مىنوازى و راه مخالفت را راست